پایگاه خبری نیوز فلاورجان، گروه استانها_ ریحانه شهبازی:کاروان، این بار نه از میان نخلستانهای سوخته شام که از دل خیابانهای اصفهان عبور میکرد؛ زنانی که دست کودکانشان را گرفتهاند، مردانی که قاب عکس شهدا را بر سینه میفشردند و پیرمردانی که عصا به دست، قدمهایشان را با نوای «لبیک یا حسین» هماهنگ میکردند. مقصد، کربلا نبود؛ گلستان شهدای اصفهان بود. اما برای هزاران جامانده اربعین، فاصله میان چهارراه نورباران تا گلستان شهدا، همان امتداد جاده نجف تا کربلا است؛ راهی که امسال بیش از هر زمان دیگری بوی داغ میداد.
چهل روز از عاشورا گذشته بود، اما زخم جنگ هنوز تازه بود. عکس کودکان شهید میناب در دست مادرانی دیده میشد که بیاختیار، یاد کاروان اسیران کربلا را زنده میکردند؛ گویی تاریخ، روایت خود را با نامها و جغرافیایی دیگر تکرار میکرد. در این راهپیمایی، مردم تنها برای عرض ارادت به امام حسین(ع) قدم برنمیداشتند؛ آنان آمده بودند تا بگویند خون شهید، چه در نینوا و چه در روزگار معاصر، هنوز موتور حرکت جامعه شیعی است.
در میان موج سیاهپوشان، تصاویر رهبر شهید انقلاب بیش از هر چیز نگاهها را به خود جلب میکرد؛ قابهایی که بر فرازشان شعارهای خونخواهی نقش بسته بود. چند قدم آنسوتر، تصویر رهبر جدید انقلاب در دست نسل جوان دیده میشد؛ نشانهای از آنچه شرکتکنندگان «تداوم راه» و «تجدید بیعت با نظام» مینامیدند. این همنشینی دو تصویر، روایت بصری متفاوتی از اربعین امسال ساخته است؛ روایتی که در آن سوگ، مقاومت و سیاست در یک قاب جمع شده بودند.
بر روی یکی از بنرهای مسیر، جملهای از رهبر شهید انقلاب، بیش از دیگر نوشتهها چشمها را متوقف میکرد: «روح شیعه روح کربلایی است، روح عاشورایی است؛ در کالبد شیعه تپش روز عاشورا مشهود است… انسانها را به گلولههای داغی تبدیل کرده و آنها را به قلب دشمن فرو برده.» شاید همین جمله، خلاصهترین توصیف از حالوهوای پیادهروی امسال بود؛ راهپیماییای که در آن، عزاداری با روایت مقاومت گره خورده است.
«من هر سال برای جاماندگی از کربلا میآیم؛ اما امسال برای شهدا هم آمدهام.» این را مردی حدود ۵۰ ساله میگوید که عکس برادرش، شهید جنگ اخیر، را روی سینه نصب کرده است. چند قدم آنطرفتر، مادری که دختر خردسالش را در آغوش گرفته، آرام میگوید: «وقتی عکس کودکان شهید میناب را میبینم، یاد رقیه(س) میافتم. انگار کربلا فقط یک واقعه تاریخی نیست؛ هنوز ادامه دارد.»

پلی از معنا میان کربلا و گلستان
هرچه آفتاب بالاتر میآمد، خیابانها نیز شلوغتر میشد. خانوادههایی که از ساعتهای نخست صبح راه افتاده بودند، در طول مسیر به جمعیت تازهوارد میپیوستند و رودخانهای از انسان شکل میگرفت که آرام اما پیوسته به سوی گلستان شهدا جریان داشت. برخلاف بسیاری از تجمعها، اینجا کسی برای رسیدن عجله نداشت؛ گویی ارزش مسیر، کمتر از مقصد نبود.
موکبها در دو سوی خیابان، تصویری آشنا برای زائران اربعین عراق ساخته بودند. بخار چای تازهدم در هوای صبح میپیچید، دیگهای آش و حلیم روی شعله میجوشید و نوجوانانی که بطریهای آب یا لیوانهای شربت را میان جمعیت تعارف میکردند، پیش از آنکه زائری چیزی بخواهد، خود را به او میرساندند. مردی که همراه همسر و دو فرزندش مشغول پذیرایی از مردم بود، گفت: «شاید نتوانیم هر سال به کربلا برویم، اما میتوانیم اینجا حال و هوای همان مسیر را زنده نگه داریم. خدمت به زائر امام حسین(ع)، فاصله نمیشناسد.»
در میان جمعیت، پرچمهای «یاحسین» و «یازینب» با تصاویر شهدا درهم آمیخته بود. برخی زائران، عکس عزیزان از دسترفته خود را بر سینه داشتند و برخی دیگر، قابهایی از شهدای دفاع مقدس یا شهدای جنگهای اخیر را حمل میکردند. برای بسیاری از آنان، گلستان شهدا تنها یک آرامستان نبود؛ مقصد کاروانی بود که میخواست میان کربلای سال ۶۱ هجری و خاطره شهیدان امروز، پلی از معنا بزند.
کربلا بیش از یک جغرافیاست
مادر جوانی که دختر خردسالش را روی شانه نشانده بود، گفت: «دخترم هنوز معنای اربعین را نمیداند، اما میخواهم از همین امروز یاد بگیرد که این راه، فقط راه رفتن نیست؛ راه حفظ یک خاطره و یک هویت است.» دخترک در همان حال، پرچم کوچکی را که در دست داشت، تکان میداد و با صدای کودکانهاش همراه جمعیت زمزمه میکرد: «لبیک یا حسین.»
مادر دیگری که تصویر دو کودک را در دست داشت، زیر لب گفت: «وقتی به اربعین فکر میکنم، فقط کربلای هزار و چهارصد سال پیش را نمیبینم؛ هر مادری که فرزندش را در راه خدا از دست میدهد، بخشی از همان روایت را زندگی میکند.»
چند قدم جلوتر، پدری دست پسر هفتسالهاش را گرفته بود. پسرک هر چند دقیقه یک بار میپرسید: «بابا، گلستان شهدا چقدر مانده؟» مرد لبخند زد و گفت: «راه که تمام شود، تازه قصه شروع میشود.» این جمله در هیاهوی جمعیت گم شد، اما شاید خلاصه حالوهوای آن صبح بود؛ راهپیماییای که بیش از آنکه حرکت از نقطهای به نقطه دیگر باشد، تلاشی برای پیوند دادن حافظه تاریخی عاشورا با تجربه امروز مردم بود.

با نزدیک شدن به گلستان شهدا، نوحهها آرامتر و قدمها سنگینتر میشد. بسیاری پیش از ورود، کنار مزار نخستین شهدا ایستادند، فاتحهای خواندند و دوباره به حرکت ادامه دادند. سکوتی که میان جمعیت جریان داشت، گاه از هر نوحهای رساتر بود.
اندکی پیش از اذان ظهر، سیل جمعیت به گلستان شهدا رسید. صفوف نماز به سرعت میان مزار شهیدان شکل گرفت و هزاران نفر نماز ظهر اربعین را به امامت آیتالله مهدوی اقامه کردند. در آن لحظه، صدای اذان در میان پرچمهای برافراشته و سنگمزارهایی که نام نسلهای مختلف شهدا را بر خود داشتند، طنین دیگری پیدا کرده بود؛ گویی پایان این پیادهروی، نه پایان یک مراسم، بلکه آغاز تجدید عهدی دوباره بود.
جاماندگان اربعین امسال، اگرچه از قافله زائران کربلا دور مانده بودند، اما روایت خود را در خیابانهای اصفهان نوشتند؛ روایتی که از چهارراه نورباران آغاز شد، از میان موکبهای خدمت، قاب عکس شهدا، اشک مادران و لبخند کودکان گذشت و در گلستان شهدا به این معنا رسید که برای آنان، کربلا بیش از یک جغرافیاست؛ حافظهای زنده است که هر سال، در هیئت یک کاروان، دوباره به راه میافتد.


ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰